باران جانباران جان، تا این لحظه: 17 سال و 4 روز سن داره

روزی که باران آمد

خيلى وقته نيومديم اينجا 🙈🙈🙈دلم براى تك تكتون تنگ شده

جریانات گریم باران

دیشب با باران رفتیم شهر بازی تو زمین بازی مخصوص کودکان یهو شروع کرد به جیغ زدن و منو صدا کردن متوجه شدم از پسر بچه ای که صورتش شکل ببر گریم شده بود ترسیده مسئول زمین بازی رفت و باران رو آورد منم برای اینکه ترسش بریزه بردمش قسمت گریم کودک رو نشونش دادم و صورتشم گریم کردن ولی گریم و ذوق کردن باران یه طرف دردسر پاک کردنش یه طرف نکته : تاپ تن باران از کادو های تولد شه ...
19 تير 1392

مسافرت به روایت تصویر

خونه مامانی و گوشواره های گیلاس دیدار با دوستان قدیمی مامان و بچه هاشون برای دیدن بقیه عکسها تشریف ببرین ادامه مطلب   باران ، مهدیسا و مهرشاد و سایه ی عکاس باشی (خودم ) کیک تولد الکی که باران درخواست کرده بود   تزئینات 1 دقیقه ای برای سوپرایز کردن باران ( از چسبهای بزرگ و نامنظم بودن میشه به عجله ی تزیین کننده (بنده) پی برد ) خونه دایی   عمه مهربون باران زحمت خوشکل کردن موهای باران رو کشیدن پی نوشت : دو عکس بالا مربوط به تولد نیست ...
19 تير 1392

آلبوم خاطرات

آلبوم دیجیتالی خاطراتم را ورق که میزدم به این عکس رسیدم که با پارچه ی آنا و تیله هایی که جمع می کردم و بقایای یه دسته گل عزیز گرفته شده پی نوشت : چند وقته به اسم فاطمه علاقه مند شدی گاهی صدات که میکنم باران می گی نه فاطمه ...
18 خرداد 1392

از دوست به یادگار دردی دارم

    یادش بخیر یادگار دوست شهرام ناظری . از دوست به یادگار دردی دارم کان درد به صد هزار درمان ندهم ( چقدر هم ندادم )     ای دوست قبولم کن وجانم بستان مستم کن وز هر دو جهانم بستان                                           با هر چه دلم قرارگیرد بی تو آتش به من اندر زن و آنم بستان ای زندگی تن و توانم همه تو جانی و دلی ای دل و جانم همه تو تو هستی من شدی ازآنی همه من من نیست شدم در تو از آ...
18 خرداد 1392
15371 0 10 ادامه مطلب

خسته ام

از این شهر با آرامش کسالت بارش .... از این انرژی تحلیل رفته .... از اینکه مجبورم به دختر سه ساله ام با خواهش و التماس و اشتها آور غذا بدم ... از اینکه حق را از یکی میگیرن و به فر مژه و کمر باریک دیگری می بخشند .... از اینکه روزهای طلایی کودکیش را بجای دنبال سنجاقکهای طلایی و قرمز دویدن و پریدن از بین خطوط لی لی کچی باید با باب اسفنجی و اسکوتر که معلوم نیست از کدوم فرهنگی اومدن بگذرونه از اینکه مجبورم به اشکهام اجازه ی ریختن رو گونه هام ندم ....  از اینکه مجبورم نان به اندازه ی کف دست بخورم ( بخاطر رژیم )....   از این ساعتها که پشت این کامپیوتر طی میشه .... از اینهمه خ...
15 خرداد 1392

بازی وبلاگی

  ١_ بزرگترین ترس تو زندگیت چیه ؟ ترس از جاهای کم ارتفاع بطوری که در حالت نشسته هم سرم دولا باشه ٢_ اگه ٢٤ ساعت نامرئی میشدی چیکار میکردی ؟ نمیدونم کاری تو ذهنم نیست که در حالت مرئی نشه انجامش داد ٣_ اگه غول چراغ جادو توانایی بر آورده کردن یک آرزوی ٥ تا ١٥ حرفی رو داشته باشه چی آرزو میکنی ؟ غمی برا بچه ها نباشه (یه ه ناقابل اضافه اومد) ٤_ از میان اسب ، پلنگ ، سگ ، گربه و عقاب کدوم یکی رو دوست داری ؟ اسب ٥_ کارتون مورد علاقه دوران کودکیت ؟ سوزی ٦_ در پختن چه غذایی تبحر نداری ؟ دست پختم خیلی خوبه (دوستان میگن) ولی یه آش یزدی هست بنام (شولی) که یه بار پختم خوب نشد ٧_ اولین واکنشت موقع عصبانیت ؟ خیلی آروم قضیه ...
12 خرداد 1392

مخ کار گیری

حدودا هفته پیش بود تو اتاق خودم بودم باران تو هال نشسته بود باران : مامان دارم نقاشی میکشم من : آفرین دخترم چی می کشی باران : ستون ( البته با تلفظ سوتون ) من : اولش  بعدش پیش خودم فکر کردم حتما از ما شنیده بعد که رفتم نقاشی شو دیدم با یه بیضی رنگی مواجه شدم گفتم باران این که ستون نیست تخم مرغ رنگیه عید و باران بازم اصرار داشت ستونه ، پرسیدم ستون کجا دیدی گفت تو جنگل گفتم بیشتر راهنمایی کن گفت این شکلیه ( همون که تو کادر سبز رنگه ) که منم کنارش یه دونه کشیدم خلاصه نیم ساعت تمام من و مامانم داشتیم فکر میکردیم این ستون چیه که تو جنگله ، باهاش آتیش روشن میکنن شکل ماهیتابه است ولی ماهیتابه نیست بلاخره به ن...
11 خرداد 1392

روح بزرگوار تو

دخترکم کوچکی این روزهای مادرت را به بزرگی روح بزرگوارت ببخش کاش رفتارم با دلم همراه شود عکس مربوط به خاله بازی به سبک بچگی خودمان با باران حدودا پارسال ...
9 خرداد 1392